Lover KiDs      بچه های عاشق


یکی پرسید دشوارتر ازمردن چیست ؟ عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است . زندگی دو نیمه دارد نیمه اول به امید نیمه دوم میگذرد نیمه دوم در حسرت نیمه اول.


منزلگاه عشق

بایگانی عشق

مکاتبه عشق


لوگوی وبلاگ

موزیک وبلاگ

عاشقانی که تا حالا به این منزلگاه اومده اند


اعضای مجمع کیدزها

BaD KiDs

Hashar KiDs


FuckeR KiDs



دیگر دوستان

Paranus

 

باران

Friday, March 12, 2004

با سلام به همه عاشقان و عاشق پيشگان عزيز ، من عسل با يک وبلاگ جديد با نامی و فضايی جديد در خدمتتون هستم ، اميدوارم که شما عزيزان همانند گذشته ، من رو تنها نگذارين و با نظرات پر از مهرتون منو ياری کنيد . جا داره در اينجـــــــــا از بچه های بد ( نيما و فرهاد ) به خاطر طراحی اين قالب جديد کمال تشکر رو داشته باشم .


اين داستانی که در ادامه ميخونيد ، يک داستان چند قسمتی ميباشد که دوست عزيزم ، لادن جون لطف کرده و اينو برای من فرستاده ، اميدوارم که خوشتون بياد .


- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -


حسرت با تا بودن


حسرت با تو بودن


از مدرسه که اومدم ديدم ماشين عموم جلوی درب منزلمونه ، با خودم فکر کردم اين وقت ظهر چه کار مهمی دارن .


در روباز کردم داخل خونه که شدم ديدم آرش پسر عموم ايستاده و داره با مامانم و بيتا خواهرم خداحافظی می کنه ، رفتم جلو و سلام کردم توی چشمام يه نگاهی انداخت و گفت : سلام تينا جان خوبی .


مرسی آرش تو چطوری ؟


 آرش : من شماهارو می بينم خوبتر می شم ، مدرسه چطوره ، خوش می گذره ؟ تينا : بدک نيست توی ديفرانسيل و حسابان يه کم مشکل دارم .


آرش : من که هستم خودم می شم معلم خصوصيت .


آخه آرش درسشو تموم کرده بود و پيش باباش که عموی من ميشد کار می کرد عمو کارخونه داشت و آرش هم عصای دستش بود .


داشتيم حرف می زديم که مامانم ( ميترا ) گفت : الان بيتا هم مياد . بقيه حرفا باشه واسه بعد آرش جان به مامان و بابا وآيدا سلام برسون . 


آرش : چشم حتما ميترا خانوم ، خب فعلا خداحافظ .


وقتی که داشت می رفت يه نيم نگاهی توی چشام کرد که باعث شد دوباره به فکر بيفتم آخه چند وقتی می شد که با ديدن آرش يک حس جالبی بهم دست ميده ، ناخداگاه ياد دوران کودکیمون افتادم آخه من ، بيتا ، آيدا و آرش هميشه و همه جا با هم بوديم . ياد بازيهامون و وقتی که ما سه تا با هم بوديم و آرش تنها بود واذيتش می کردیم ، اما من دلم براش می سوخت و می رفتم با اون بازی ميکردم . اما الان بعد از اين همه سال با اينکه من ۱۸ ساله شدم ، بيتا ۲۱ ساله ، آيدا ۲۰ ساله و آرش ۲۵ ساله هنوز هم بينمون همون صميمت کودکانه هست . توی هيمن فکرا بودم که مامانم ريشه ی افکارمو قطع کرد .


مادر : تينا تينا پاشو بيا غذا يخ کرد .


رفتم سر ميز که باز بيتا غر غر کرد ، تينا جان شما فقط استراحت کن يه وقت خسته نشی . تينا باور کن اگه ميزو تو جمع نکنی ، وای به حالت .


تينا : مثلا چی کار ميکنی ؟


بيتا : هيچی ، امروز من غذا درست کردم ، نميزارم بخوری .


ميخواستم جر و بحث کنم که مامانم گفت : بسه ديگه چرا مثل بچه ها رفتار ميکنين .


مامانم بعد از فوت پدرم برای ما هم مادر بود و هم پدر ، بعد از فوت پدر ، عمو مدير عامل کارخونه پدرم ميشه و هر دو کارخونه رو اداره ميکنه و خدا رو شکر از نظر مادی در رفاهيم .


موقع غذا خوردن از مادرم پرسيدم که : آرش واسه چی اومده بود اينجا .


مادر : اومده بود واسه جشن تولدش دعوتمون کنه .


بی اختيار خوشحال شدم .


 وای چه خوب حالا کی هست ؟ که بيتا با طعنه گفت : چيه ذوق زده شدی ؟


تينا : کی گفته ؟ خب تولد پسر عمومه ديگه !


پنج شبنه شد و ....


- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -


ادامه اين داستان در مطلب بعدی من دنبال ميشود ... منتظر نظريات پر از مهر و محبت شما هستم . دوستدار همتون عسل  .

_______________________________________________

طراحی قالب توسط وبلاگ بچه های بد